افكار خودش (آيين قبّاله) به رم رفت؛ اندكي بعد، وقتي در پالرمو بود، سليمانبن ادرت اين افكار را مردود شناخت؛ در 1285 ـ 1286، در جزيرهٴ كوچك كومينو در نزديكي مالت مشغول كار بود. در حالي كه در حدود 1271، مطالعات فلسفي سودمندي را آغاز كرده بود، بيش از پيش در جهت باطني و قبّالي منحرف شد، نيروي زيادي را صرف گماتريا1 و ساير اوهام غيبي كرد، و به برخي دعويهاي نبوت روي آورد. هنگامي كه در سيسيل بود مدعي شد كه مسيح در سال1290، ظهور خواهد كرد. او دست كم بيست و شش اثر دربارهٴ پيشگويي و قبّاله نوشت. اينك، جاي آن نيست كه آنها را برشمارم، ولي به فعاليت ابراهيم بهخاطر تأثير فوقالعادهاش، ولو اين تأثير بد بود، بايد اشاره ميشد.
او بهويژه به جنبهٴ پيشگويي و علم غيب در آيين قباله توجه زيادي كرد، و تثليث قبّالي را رشد بخشيد، كه شايد اين ناشي از مباحثههاي او با مسيحيان بود.
مهمترين شاگردنش يوسفبن ابراهيم گقطليه بود ( ¿ پايينتر).
تُدرُس ابوالعافيه2
تلمودي و قبّالي يهودي اسپانيايي. در 1243 زاده شد، در 1298، يا پس از آن، در اشبيليه درگذشت. دو كتاب قبّالي تأليف كرد: 1) بابالاسرار3، كه شرحي است بر مزمور 19، و در 1298نوشته شده؛ 2) كنزالجلال4، شرحي بر تلمود زِرَعيم و مُعِد. كتاب دوم شامل قديميترين نقل قول از كتاب زُهَر و قديميترين تفسير قَبَلي نوشتههاي تلمود است.
گِقطَليه
يوسفبن ابراهيم گقطليه، ملقب به يوسف بَعَل هَه نِسِم5 (معجزهگر)، قبّالي اسپانيايي؛ در 1248، در مِديناسِلي واقع در كاستيل زاده شد؛ پس از 1305، در پنيافيل درگذشت. به مطالعهٴ آثار ابن جبرول، ابنعزرا، و ابنميمون پرداخت، ولي بيش از پيش تحتتأثير استادش ابراهيم ابوالعافيه قرار گرفت و بزرگترين شاگرد او به شمار ميآمد. او در خور ذكر در اين بررسي نيست، مگر از نظر تأثيري كه نه فقط در يهوديان بلكه در مسيحيان هم اعمال كرد.